تبليغاتX
... بادبادك
دانايان با عمل زندگي مي كنند، نه با انديشه ی عمل. "کارلوس کاستاندا"

من اعتراف مي كنم كه گول وزنم رو خوردم .... هي ديدم متر داره اعداد بيشتري رو نشون ميده .... هي ديدم تو شلوار لي هام ديگه راحت نيستم ... هي ديدم همكارام دارن ميگن واييييي قبلا ها چقدر خوب شده بودي ... اما باور نكردم .... (‌نمي خواستمم بيام اينجا بنويسم يعني واقعا نمي خواستم بهتون بگم ها الان نمي دونم چرا دارم اينا رو ميگم )

و مي خوام علت يابيش كنم ... و اصلا چرا حالا اومدم اينا رو بگم ؟ چون ديروز يه همكارم كه خيلي توي نخ هيكله منه و مرتب هرروز صبح ناشتا وزنه من رو مي پرسه هي توي رستوران اومد بهم بگه كه حامله اي ؟من م كه هي مي فهميدم كه ميخواد در مورد چي حرف بزنه تندي رفتم پشت ميزمون نشستم تا بهم چيزي نگه .. تا نشنوم كه چاق شدم ... يادتونه بهتون گفتم رفتم مانتو بخرم ..دو تا هم خريدم يعني دو تا مانتو پيدا كردم كه بتونه چاقيم رو بپوشونه ... خب تا اينجاش خيلي قصه بد نبود .. چرا بد نبود ؟ چون من هي ورزشم رو داشتم ... و ضمن اينكه من هدفم از رژيم خوب ديده شدن بود ..خب پس هنوزم با بعضي مانتو ها خوب ديده مي شدم ...

بعد اورتودنسي هم يادتونه كه شده بودم 56 كيلو و كلي همه شاد بودن غير از خودم چون مي ديدم يه جور ضعيفي لاغر شدم يعني ضعيف شده بودم نه لاغر !!‌ هنوز ك و ن م پهن بود و كمر داشتم اما خب زير لباس خيلي هم خوب ديده مي شدم ... بعد مي دونيد وقتي ماهايي كه هميشه چاق بوديم لاغر ميشيم چه اتفاقي مي افته برامون ؟ چون همه چشمشون به اون چاقه سالهاس كه عادت كرده وقتي ديگه يه نمه چاقي هامون ميره انگار كه ضعيف شده باشيم هي ديگران مي گن رژيم رو ول كن تو كه الان خوبي ..منم به همين موضوع گرفتار شده بودم

بعد از اورتودنسي خب چون 2 هفته كم خوري داشتم و بعدشم ديگه نمي تونستم سبزيجات رو بجوم و ميوه ها بخصوص هويج و خيار و سيب و كاهو و كلم رو ديگه به راحتي نمي تونستم بخورم افتادم به غذاي نرم خوردن ... تازه نميگم كه آب ميوه خوري خودش يه عامل بود واسه چاقي چون توي غذاها سالم ترين چيزي كه مي خوردم همون آبميوه بود ... بعد همه من رو هل دادن به سمت غذا خوردن ..برنج با خورش خوردن و له كردنش يا چيزاي شيرين خوردن با شير يا با چاي .... تا قندم نيفته .... بعد ديگه هي حتي نون پنير عادي خوردن هم بايد با چاي مي خوردم  ..هي همه چي حتي نا سالمش بايد با مايعات خورده ميشد ... خب اين تا اينجاي قصه .... تا رسيد به كمرم ... شب قدر بود كه من يهو كمرم گرفت ..اون شب كلي ارامبخش خوردم و خوابيدم ... تا الان هم از اون قضيه 45روز ميگذره .... من بخاطر كمرم ورزش هاي عاديم رو ديگه انجام ندادم ..يعني نتونستم كه انجام بدم و همون راه رفتن عادي هم برام سخت شد .... بعد من گول خوردم ....فكر كردم چون هميشه با ورزش خوب خوردم پس ذاتم اين بوده ... شروع كردم عادي رفتار كردن ... يعني مث ديگران خوردن ... خب وقتي من يه غلطي كردم و رژيم زير 2000 تا گرفتم و يكسال و نيم هم با اون رويه زندگي كردم ..پس يا اون موقع نبايد اين راه رو شروع مي كردم يا الان كه اون كار رو انجام دادم بايد تا ته اش رو برم ..در مورد اين بيشتر توضيح نميدم چون شماها همه تون كالري شمار هستيد و .... مي خوره توي ذوقتون ... بعدا امروز يادم اومد كه من چرا راحت رژيم گرفتم براي اين كه از بس چاق شده بودم ديگه اصلا به اين كه اين چيزي كه داشتم مي خوردم  به چشم خوراكي كه نگاه نمي كردم .. مثلا شيريني رو اصلا بر نمي داشتم چون برام تعريف شده بود كه خب ايني كه همه مي خورن و براشون مضره و چاقشون مي كنه ... اه اه كاش مراقب سلامتيه خودشون بودن ... ولي اين چند ماهه كه داره يه سال ميشه و من هي خوردم و هي گفتم من خوبم .... به به من ديگه ذاتا لاغر شدم داشتم خودم رو گول مي زدم يعني الان هيكل من شده قد وقتهايي كه 65 كيلو بودم اما نمي دونم چرا هنوز زير 60 هستم ...البته خب به ورزش و اينها هم حتما ربط داشته ديگه  .....  در هر صورت من خودم رو هم با وزنم گول زدم هم با پوشيدنيهام هم خودم رو با لاغر ها اشتباه گرفتم .... تا اين كه ديروز اون شليكه به خودم روونه شد ..همون همكارم كه هي بهم گير ميده گفت كه واي چه چاق شدي .... يعني ديگه چاقيم ديده شد و نقطه ضعف من اومد رو .. چند نفر ديگه هم گفته بودن .... البته خودم از دو هفته پيش فهميده بودم ها و پريشب كه رفته بودم روي ترازو ديدم كه ترازو بالاي 60 رو نشون داد ..و مثلا بالاي 60 رو نشون دادن واسه من يعني راحت دو سه روزه بالاي 65 رفتن چون خودم بدنم رو مي شناسم من عيد هم بالاي 60 بودم اما كاملا خوب بودم يعني اگه پياده رويه طولاني مي كردم مي شدم 59 بعد هيچ چيز خاص بدي نداشتم تا اين كه ديروز خودم رو توي اينه ديدم و ترسيدم ..خودتون مي دونيد اين چه ترسيه ..اولش مي فهميد كه داريد چاق ميشيد بعد به روي خودتون نمياريد يا به روي خودتون مياريد اما هنوز اونقدر موضوع داغ نيست ... بعد زمان مي خوره بهش بار ديگه مي بينيد كه چاق شديد بعد محل نميديد يعني توي اين مرحله هنوز قابل جبرانه ..بعد .. زمان كه گذشت يهو مي بينيد كه يه نفر به طرز توهين اميز يا شوخي واري بهتون ميگه آره تو قبلا ها خيلي خوب بودي اما مي دونيد كه متاسفانه جسم مث كارنامه نيست كه بگن قبلا 8 تا 20 داشتيد بعد بيان با 5 الانتون جمع كنن معدل بگيرن ..لاغري و چاقي ديداري اينطوريه كه تو توي همين لحظه چاقي يا لاغر ( منظورم پروسه ي چاق و لاغر شدن نيست ها ) يعني اين جوري نيست كه به يه نفر بگيد خب منو الان كه 100 كيلو ام ببين بعد با اون موقع كه 60 بودم منو جمع كن بعد ازم ميانگير بگير  پس الان من 80 هستم و خوبم ... مثلا اون وقتها كه اين همكارم تازه اومده بود و من خيلي به نظرش خوب بودم و متناسب , وقتي بهش مي گفتم من رژيم هستم خنده اش ميگرفت مي گفت تو الان بهترين هيكل رو داري چرا وسواس به خرج ميدي  من كه باورم نميشه تو قبلا چاق بوده باشي..حالا همون آدم مياد و مي بينه من چاق شدم خيلي مودب باشه ميگه قبلا ها خيلي عالي بودي ... خلاصه كه من ديروز از 2 به بعد نتونستم چيزي بخورم يعني از بس حالم بد شد ديگه .... بعد ديدم كه اين بار يه فرقي دارم با دفعه هاي قبل ...

قبلا ها اگه زيادي چاق ميشدم ديگه شروع مي كردم به خودزني و خود تخريبي و خودكشيه رواني ..يعني اينقدر زياد نا متعادل برخورد ميكردم كه هي چاق تر مي شدم يعني اگه قبلا ها بود اولين كاري كه ميكردم اين بود كه ديگه نرم ورزشگاه تا ديده نشم ..اما اين بار رفتم براي خودم يه گن خريدم تا خيلي هم هر لحظه خودمو بد توي اينه نبينم و به هيكل بد م عادت نكنم چون مي دونم فقط كافيه به قيافه ام عادت كنم اون وقته كه هلو تا 80 كيلو ميرم بالا... چون تجربه اش بوده ميگم ها .بعد رفتم يه شلوار ورزشيه جديد خريدم تا سفت باشه ..هر چند كه با وجود اون شلوار و گن باز هم بد بودم اما خب بالاخره جلويش رو گرفتم  ديگه ..نمي دونم اينا گلايه بود يا اعتراف بود يا غصه بود يا يه شروع جديد بود يا يه تلنگر اما هر چي بود خوب بود چون هيچ چيزي مث خود آدم نمي تونه بفهمه كه چي واسه اش انگيزه مي سازه .. البته اينم بگم كه خيلي بده كه يكي مث من اينقدر بي فكر باشه كه اينقدر مراقب خودش نباشه تا برسه به اين روز 

خب كف كردم از بس حرف زدم .. برم بازم ميام


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:13  توسط زي زي  | 

اينقدر اين وقتها از خودم بدم مياد .... يه وقتهايي كه رفتي مسافرت و كلي وسايله رفاهي داشتي ..كلي ادم مهربون دور و برت بودن .... كلي انتخابهاي خوب داشتي اما خودت خوب نبودي .... من توي سفر مث اين بچه هاي بي احساس آبرو بر بودم ... از اون بچه هايي كه تا ايراد رو مي بينن جار مي زنن؟ از اونها .....

بدخوريه خيلي خاصي نداشتم اما بر خلاف تصور هيچگونه فعاليت بارزي جز نق نق كردن در زي زي ديده نشد تا اين كه امروز صبح زير اين ويبراتور يهو احساس سر رسيدن گلي خانوم ديده شد ( علت نق و نوق هاي بيخود معلوم شد )..... و به علت ورود گلي خانوم و نداشتن هر گونه اراده براي تصميم گيري از گفتن الفاظ رژيمانه در اينجا معذوريم .... اگه تا فردا يه نمه حال روحيم اوكي شد ميام جدول مي ذارم  .... باشه ؟        مرسي كه در نبود زي زي يادش كرديد :)

خب من يه چيزي بگم بخنديد زي زي داره سرما مي خوره خب ؟ بعد پيش فرضتون اين باشه كه توي مسافرت ميچيل و مادر بزرگ زي زي هي مراقب بودن اين موجود دو پا سرما نخوره ولي زي زي به علت تربيت نشدن كافي سرما خورده و نميخواد كسي بفهمه ..چه توصيه هايي داريد كه ميچيل زي زي نفهمه ؟هان؟

اگه برم كلاس زبان حالم بهتر ميشه ؟يعني زبان منو به اهدافم توي زندگي نزديك تر مي كنه ؟

در يه جمله ..چه جوري ميشه سرما خوردگي رو در نطفه خفه كرد؟يا طول دوره اش رو كم كرد؟

يكشنبه :‌روي ترميل 15 دقه با احتياط راه رفتم يه نمه مسگري هم رفتم .... بعد زير ويبراتور بودم كه گلي جون سلام داد

دوشنبه : نيم ساعت راه رفتم روي تردميل ... يه 40 دقه اي هم حركات ايريبيكيه اروم انجام دادم .به كمرم هم از اين چسبهاييه كه داغ مي كنن زدم تا بلكه كم نيارم ... من يه نمه وحشي مي زنم ... گفتم شايد بد نباشه با دوستم هم يه دعوايي داشته باشم ... هنوز علتش پيدا نشده 

سه شنبه : من يه دوست خنگ دارم خب ؟ حرفم خيلي بد بود ؟ از من بر نمي اومد كه به دوست چندين و چند ساله ام بگم خنگ ؟ بعد ديروز هر چي بمب اتمي و گلوله ي ريز توحش داشتم بهش پرتاب كردم ديروز حالا خيلي بهترم ..به به الان از اون شكلك هايي كه شكل شيطونه بذاريد اينجا ها ها ها

خب من يه چيزي به اين شكيبا قيمبال بگم ؟

آخه ننه جون چرا يهويي مي ذاري ميري ؟ دختر به اين مهربوني .... به اين جيگري .. به اين خوبي ... مي ذاره ميره يهو ؟ آره ؟ ببين منو ..من كه يه لايه چربي دورمه و هي پزش رو مي دم همين كه خيلي اضافه نكردم از صدقه سري ه همين بر و بچس بوده .. خواهشا همه ي راهها رو به روي خودت نبند ... خب ؟ برو توي انارستان آدرسش كنار وبم هست چند تا كامنت گذاشتم بخون شايد حالت بهتر شد

آدم اين جوونها رو ميبينه كه اين جوري وبلاگشون رو پرپر مي كنن كلي غصه دار ميشه به خدا :(


نانا!!!!! اين تويي كه ميگي كم آوردي ؟ خب كم بيار اشكالي نداره ..يعني باهاش طبيعي برخورد كن ... خب همه مون هر هفته دو سه روزش رو كم مياريم توي اين رژيم گرفتن كه ...الا ماشاالاه .كم آوردن.. فقط وقتي كم مياري يه نمه هم با خودت مهربون باش ما بهت كمك مي كنيم تا آروم آروم وارد روند طبيعي و سيكل درست خوردن بشي .فقط درست به قضيه نگاه كن  يعني تو الان درست نمي خوري همين وگرنه ديگه توي زندگيت هيچ مشكلي نداري ... خوب بود مث من از كمر درد نمي تونستي حتي درست بنشيني حتي دو قدم راه بري ؟ آره ؟

خب من دوباره خشن شدم ... يكي بياد منو آروم كنه ...

بالاخره سرما خوردم, و بالاخره اين نداهه گفت واي چه چاق شدي يعني اين كه بهم برخورد ديگه هه هه


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:51  توسط زي زي  | 

نه به خدا !!!!‌..... اگه بذارم بيشتر از اين وا بدم ..... يعني امروز كه شنبه اس خودتون حساب كنيد ديگه ..درسته كه من توي اين يه سال و اندي بلد نشدم كه سالم خوار خوبي بشم ولي بلد شدم كه وقتي دارم وا ميرم و گنده ميشم بزنم به پياده روي كه ..
 
4شنبه شب فيلم بي پولي رو ديديم البت قبلش هم رفتيم از فارسي غذا گرفتيم خورديم چون مي دونستم اگه غذا نخورده بريم سينما محال ه من بتونم از خير 1000 كيلو خوراكي اي كه ميچيل مي خره رها باشم بالاخره من يه فرورديني ام , زود گول مي خورم بعد از سر همون سينما فرهنگ تا سر نوبنياد رو پياده رفتيم .... فكر كنم يه نمه از  غذا ها هضم شد .

5 شنبه هم باز از سر جام جم تا تجريش رو پياده روي داشتم با پ . ا كه خب اونم خوب بود

و جمعه هم يه پياده رويه نيم ساعته داشتم جلوي خونمون كه راهش صافه و خوب

امروزم كه شنبه اس خب يه ساعت تو ورزشگاه با همكارم راه رفتم ..نميگم لاغر شدم اما حسم نسبت به خودم خيلي بهتره ... همين كه حس كنم دارم مي تحركم ...خيلي خوبم ميشه ..فردا هم جاي بدمينتون ميرم روي تردميل و با سرعت كم راه ميرم ..... غذا خوردنم هم خوب شده هوررا

اوه اوه بذاريد خبر داغ هم بدهم ... اين زوزو مون هم ديشب براش انگشتر آوردن و من ديگه به جد بايد به خودم برسم چون اگه ازمايش خون و ...اينهاشون اوكي باشه ميرن كه 88.8.8 عقد كنن ... حالا تا عقد به كسي نگين ... واسه محكم كاري

خبر داغ دومي هم اينه كه كمرم خيلي بهتر شده ..فكر كنم اين مكمل گلوكوزامين بي تاثير نبوده ... چون از شب اول كه خوردمش ديدم كه اون درد وحشتناك كمرم كه به گريه مي انداختم رفت .... خب اينم از اين

يكشنبه : خب ! امروز هم نيم ساعت روي تردميل راه رفتم ..... يه ده دقه هم از اين ويبراتور ها گذاشتم سر صبحي ...حالم داشت به هم مي خورد ..... آهاندش : ديشب هم 40 دقه راه رفتم وزنم دوباره از 59 شده 58 ... بعدشم مممم ديشب براي اولين بار توي عمرم 1000 تا كالري گرفتم يعني نصف هميشه ..نه اين كه خيال كنيد خوب خوردم ها... نه .... وقت پرخوري نداشتم از بس يه بند نق زدم ... هه هه

اون وبم رو دوباره آپ كردم .... ما اين جور آدمايي هستيم (‌به قول آزي )

دوشنبه : من نميگم بهتون ميچيلم پره سيم و برق و  ايناس .... من از 6 تا 7 عصر همين جوري زير پل سيد خندان منتظر ايشون راه رفتم و از همه ي دست فروشهاي اونجا خريد كردم و كفش فروشي ها رو ديدم و امتحان هم كردم و ميچيل نيومد كه نيومد .. خيال ورتون نداره كه اين جور موقع ها من نگران سلامتيش ميشم ها .. ابدا .... اين جور موقع ها مي دونم كه يكي از اساتيد ايشون ( گفته بودم كه خدايانشون ) ايشون رو خفت مي كنن و شروع مي كنن به صحبت كردن بعد من هي هرچي مي زنگم ايشون خيلي تشريفاتي و مودب ميگن : باهاتون بعدا تماس مي گيرم   ...وااااااااااااي بعد حالا هي بگيد سايه ي سر  ...سايه ي سر ..البته من ديشب اصلا ناراحت نشدما فقط وقتي اومد نمي دونم چرا دوست داشتم كه كله نداشته باشه ..... اونم اين وقتها اينقدر زيادي با من مهربوني مي كنه كه ..(خب منم كه فرورديني و زود گول خور )خلاصه كه از اونجايي كه اين مطلب توي يه وب رژيمي داره نوشته ميشه منظورم اين بود كه توي اون محدوده يه ساعتي پلكيدم .... از اونجا هم رفتيم هفت حوض لباس خرون كلي هم اونجا راه رفتيم اما چون مشكل غذايي و زياده خوري وجود داشت وزني امروز پايين نيومده ...

فردا هم تا شنبه مسافرتيم اصلا هم قول محال نميدم كه كم مي خورم ...شرمنده ي گوشتهام و اراده ام واقعا


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:45  توسط زي زي  | 

http://zane27sale.blogfa.com/     اين هم وب آپديت شده ي زي زي

 

خب يه خبر خوبه ديگه اين كه با اين كه كمرم درد مي كنه اما دكتر گفته كه مشكل خاصي نيست و بهم اجازه داده ورزش هاي ملايم بكنم ... فقط نمیشه بدمينتون بازي كنم .خبر خوبي كه هميشه انتظارش رو داشتم اين بود كه ورزشاي صبحگاهيمون شده 4 بار تو هفته ...و اين واسه من شكمويي كه نتونستم درست خوردن رو ياد بگيرم عاليه ...چون من دقيقا وقتي استاپ وزني داشتم كه 3 روز ايروبيكمون شد 2 روز و يه روزش شد بدمينتون ... اما الان با اين كه 2 روز بدمينتونه ولي چون من نمي تونم حركتهاي ناگهاني داشته باشم ميرم سالن بالا و ورزش هاي ملايم انجام ميدم ..هيچ چيز نمي تونست منو اينقدر ذوق زده كنه بعد از 1 ماه كسالت و بي ورزشي    

یادتونه گفتم میریم به نمایندگی از همه ی همکارها ایرادای این مربی ورزشه رو بگیم ؟ مربیه حالا قهر کرده و گفته نمیام ... بعشم رئیس ورزشمون گفتته برید از دلش دربیارید ..خوب بود جلسه با حضور اون آقاهه که خودش رئیس ورزشمونه برگزار شد...واللا

خب من امروز كه 4 شنبه است يه نيم ساعتي راه رفتم .... خوب هم خوردم .... ولي كاش زي زي نمي رفت روي تردميل چون كمبرش .... داره مي تركه از درد ...ولي فردا كه رفتم استخر ميام خبرتون مي كنم ببينيد زي زي چه كرده 


 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:52  توسط زي زي  | 

روزا دوشنبه
سه شنبه ۴ شنبه ۵ شنبه جمعه شنبه یکشنبه
ورزش -
بدمینتون بدنسازی - - بدنسازی بدمینتون
شد؟ -
تماشا


نه
صبونه نون ۱۰۰عسل ۱۵۰ خرما  کره ۸۰
نون موزعسل خرما 350 نون70 پنير 20 خرما30 شير 300

نون پنير 250
م . و نون انجیر ۱۰۰
پنير 20 نون 50 خرما 30




نهار ته دیگ ۲۰۰ قیمه ۲۰۰ ماست ۲۵۰= ۶۵۰
2 كوبيده 2 گوجه دوغ 700فلفل دلمه اي




م.و موز ۳۵ کیک ۴۰
بيسكويت. موز 150




عصرونه ماست و سبزي پودر جوانه100
شير 100 انگور 50 انار 50




شام ماهي200
7 ق بستني 250




م .و شير موز 150
نه




مکمل و.ث
كلسيم




نوشیدنی زياد
كم




آجیل خام نه
نه




کالری 1600
1700




ملاحظات

داشتيم با شوهر حرف مي زديم سر يه موضوع مهم بعد هي حواسم نبود بستني خوردم عوضش شام نخوردم ديگه ..نزنيد
يه زي زي ه چاق رو در حال خوردن تصور كنيد هي مادر بزرگ دعواش كرد و هي داد بخوره زي زي شكل روزه 5 شنبه ... واقعا قباحت داره ..اما اصلا پرخوري ها كيف نداد ها

هر ا گرم کره چند کالریه ..من زورم میاد برم ببینم .. یه جمع بندی بکنم هفته ی قبل رو ..من هفته ی قبل خیلی به خودم گیر ندادم .. یعنی خیلی وقت نکردم ها ... ولی اولاش خدایی با نخوردن شیرینی جنگیدم و هی هم خوردم اما الان دیگه اون ولع خفن رو ندارم ...

این خانواده ی ما هم عجله دارن واسه شوهر دادن دختر ها ... اون خواهر کوچیکه که خرداد رفت خونه ی شوهر الانم که من خاله ام ... یعنی دارم خاله میشم .. الانم ننه زنگ زده میگه هفته ی بعد بله برون اون یکی خواهر ه که خواهر دومیه اس ... این که نشد که ..من می خواستم یه خاله ی لاغر باشم و یه خواهر عروسه لاغر ... ببین با چه عجله ای دارن دخترا رو میدن میرن .انگار نه انگار که من به عنوان خواهر بزرگ باید خوش تیپ باشم .. یعنی الان معلومه من غیرتی شدم ؟

دوشنبه : احساس سبكيه خوبي دارم .. خيلي امرژنسي ديگه نمي خورم ... و اين عاليه

http://zane27sale.blogfa.com/  من اين وب رو تازه راه انداختم كاملا غير رژيمي است ...يعني چي ؟ يعني تو ديگه نياي واسه اين كه مرد هاي اشغال وجود دارن تو جامعه ؟ اين جاس كه به عنوان يه زن احساس ناتواني ام گل مي كنه 

سه شنبه : حس خوبي دارم نسبت به خودم .... ولع نداشتن نسبت به غذا رژيم رو خيلي آسون مي كنه .... و اين براي من بي سابقه بوده

4 شنبه :‌زي زي اينقدر زياد پرهيزگار شده كه ... نمي دونيد كه .. هي اين آبدارچيا ميان آبميوه و كيك و ساندويچ ميذارن رو ميز ما .... بعد من عين اين نخورده ها هي نگاه مي كنم ... هي با خودم حرف مي زنم ... هي خودم رو آروم مي كنم بعد هم مي ذارمشون مي برمشون خونه ...قبلا ها همسري زود دخلشون رو در مياورد اما الان اااا نمي خورتشون ... من ديگه اينجاش رو نمي فهمم .... در هر صورت خدا اين پرهيزگاري و تقوا رو از ما قبول كنه .... شيكمم توي اين مانتوه رفته تو ... حال مي كنم اينقدر

من احتمالا تا شنبه نرسم جدولم رو پر كنم خب؟

امروز دوشنبه اس و من اصلا دوست ندارم جدولم رو پر كنم .. يه جورايي حسه جدول پر كني ندارم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:1  توسط زي زي  |