تبليغاتX
... بادبادك
دانايان با عمل زندگي مي كنند، نه با انديشه ی عمل. "کارلوس کاستاندا"

خب من پايان عزاداري رو اعلام مي كنم و ميرم سراغ رژيم !!!!!!!!!! ( اين پايان عزاداري ها هيچ ربطي به مسائل الان كشور نداره ها .......... )

ذهنم مرتب تر شده . ميز كارم رو دارم تميز مي كنم . برقش مي اندازم . به جون خونه ام هم افتادم و تميزش كردم . آروم ترم . از وقتي خواهر همسر فوت كرد اينقدر ذهنم حاشيه مند شده بود كه .... هي نمي تونستم . هي نمي شد . هي كارام عقب ميفتاد . بعد هم كه قصه ي عروسيه خواهر خودم و انتخابات و كارهاي تلنبار شده ي اينجا .... و مسافرت مامان اينها ....

در هر صورت همه چي توي ذهنم شفاف تر شده . هي حال خودم رو دارم بهتر مي كنم . اقرار مي كنم كه خوب نخوردم و خوب ورزش نكردم . كمي پهلوهام زده بيرون .... و از اتوي مانتو معلومه . يعني اونجورياست كه خجالت مي كشي ها .... ولي خب خبر خوب هم دارم . از اين هفته ورزشمون ميشه 4 روز توي هفته . 2 روز بدمينتون و 2 روز بدنسازي و اين عاليه . و يه چيز جالبه ديگه اين كه با اينكه بد خوردم و به نسبت اون اولها كه با يه شام خوردن زياد متورم و چاق مي شدم توي اين مدت شاهد بودم كه بدنم مث قبلا سريع واكنش نميده و اين يعني كه بدن زي زي ورزشكاري شده . خيلي خوشحالم . و الان مي فهمم كه رژيم تنها گرفتن نه تنها فايده نداره كه مضر هم هست !!!!!!!!! اما در كنار ورزش تقريبا به معجزه شبيه ميشه !!!!!!!!

دلم واسه همه تون تنگ شده . واسه دخترم . واسه مادرم و نوه ام . واسه صبا . واسه شانون واسه باربي واسه نارگل ..نگار ..تنديس . ...پيمانه ... ليلا ...شانه ... فندق ..آريس .. انار .. دكتر سارا .. حوا ..و بقيه كه الان حضور ذهن ندارم .................جاي ديانا رو هم كه هميشه خالي مي كنم

من ديشب خوب خوردم . 1 ساعت هم بدنسازي رفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:5  توسط زي زي  | 

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

 

*دکتر زهرا رهنورد

هر كاري مي كنم شاديم واقعي نيست . حتي عروسيه خواهرم هم شادم نكرد . يه مرگ تدريجي زير پوستم مي دود. يه سرماي غريب توي رگ هايم آروم آروم رخنه مي كنه . يه بغض بزرگ توي حنجره ام و توي چشمهايم قلنبه شده . يه ياس تاريك ... يه ابر بي بارون توي هواست كه نمي ذاره عميق نفس بكشم  .... نمي تونم با رياست جمهوريه اين آدم كنار بيام . به خوب و بد بودنش هم كار ندارم . طرفداراش هم از دستم دلگير نشن . خب نمي تونم . نفسم بالا نمياد . يه جور غريبي ام . نيومدم بگم همه چي به هم ريخته ...نه !! توي اين 30 سال همه مملكت داري و فوت و فن هاش رو ياد گرفتن و مي دونم اتفاقي براي مملكت نمي افته اما چرا ها از توي ذهنم نمي ره بيرون .. كه نمي ره بيرون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 9:37  توسط زي زي  | 

جمعه

شنبه5

شنبه4

شنبه3

شنبه2

شنبه1

شنبه

 

 

 

ايروبيك

بدمينتون

 

 

ايروبيك

ورزش

 

 

 

 

 

 

بله

انجام شد

 

 

 

 

 صبحانه ي مجلسي

زردالو هلو

نون 150

خيار زردآلو هلو- پنير250

صبحانه

 

 

 

 

 

خرما 2 عدد

بادوم.پسته .فندق100

م.و

 

 

 

 

 

كوبيده 1.5 ته ديگ دوغ

500

لوبيا پلو ماست و خيار ته ديگ700

نهار

 

 

 

 

 

ساندويچ پيتزا

700

بيسكويت جمانه 5 تا كوچك با عسل. چاي سبز100

م.و

 

 

 

 

 

نون جو عسل پنير بيسكويت جمانه 700/10

2 تخم مرغ اب  پز.پنير .نون چاودار- 300/8

شام

ساعت

 

 

 

 

 

ايستك تلخ 300

دوغ شكلات100

م.و

 

 

 

 

 

9000

12000

تعداد گام ها

 

 

 

 

 

و.اي

ب . ك

مكمل

 

 

 

 

 

 

خيلي كم

مايعات

 

 

 

 

 

 

شيريني نخودي

نه گفتن

 

 

 

 

 

2500

1550

كالري 1400

 

 

 

 

 

من هي استرس دارم چرا.اين عصرونه هه خيلي الكي بود . شام هم يهو از خواب پريدم خوردم وگرنه تو برنامه نبود   

شكلات اخر شب اضافه بود آب هم كم كم خوردم تا 2 بيدار بودم و هي راه رفتم. اعصاب خوردي

ري قراره مدير برنامه ام باشه واسه عروسيه فافا

ملاحظات

يعني اين زي زيه كه داره رژيم مي گيره . كه داره مراعات مي كنه  ؟ كه داره صبحونه ميوه مي خوره و دور كمر و شيكم قلنبه اش داره تحليل ميره ؟‌ تا زي زي خودش رو چشم نزده بره آب بخوره ... و واسه خودش اسفند دود كنه هه هه

اوه عروسي رو يادم رفت بگم . زي زي خواهر عروسه  هه هه. رفتم پاساژگردي واسه خريد كادو سر عقد !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:27  توسط زي زي  | 
روزشنبه1شنبه2شنبه3شنبه4شنبه5شنبهجمعه
ورزشبدنسازي

بدمينتونبدنسازي
ورزشبله


نه

صبحانه ميوه


پسته بادام هلو  نون 200ميوه شير
ميان وعده



پرتقال - قيسي 100فندق بادومبادام فندق
نهارلوبيا پلو ماست


گوشت چرخ كرده. بادمجون
.لوبيا چيتي  800
خوراك مرغ ته ديگ سيب زميني
ميان وعده




حلوا ميوه
شام




سبزي جوجه نون
ملاحظات



من همچنان با جدول كشيدن توي بلاگفا مشكل دارم خنگي و 1000 مكافات. توي جلسه اينقد سوتي دادم ..اينقد سوتي دادم كه ... اي خدا منو كي اصلاح مي كني6600گام13000گام عالي خوردمگند زدم فقط پرخوريه عصبي داشتم 5000گام
كالري1200




1200 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:2  توسط زي زي  | 
ديش ديش ديريش ديش
من اول بيام اينجا رو از عزا دربيارم تا يكي ديگه نيومده و بميره . واللا به خدا . من فقط دوست داشتم نويسنده بشم ديگه تعيين نكرده بودم كه نويسنده ي مراسم عزاداري و  ...............

خلاصه كه زي زي دوباره به موس موس افتاده كه بياد دوباره جدول بذاره و شادي از خودش در بكنه  و از اين ادا اطوارها ديگه . يعني ديگه رسما و عرفا نه مي تونه عزاداري كنه ي نه مي كشه و نه توانش رو داره . تازه سلامتي اش رو هم از سر راه نياورده كه 

البته اين هفته در راستاي جراحي انجام شده زي  نمي تونه فعاليتي در حد حتي راه رفتن رو هم داشته باشه پس چي كار كنه ؟ خب نا سلامتي كم كه مي تونه بخوره .

راستي از شماها كسي دكتر خوب سراغ نداره واسه جراحي و زيبايي و ... از اينها كه پوست رو ليزيك مي كنن 

منتظر جدول من باشيد ..ها ها ها

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:44  توسط زي زي  | 

شايد دارد زير زمين جيغ مي كشد . مي دانم كه مي ترسد . مي دانم كه آدم حتي اگر هم بميرد باز هم از توي قبر خوابيدن زهره اش مي تركد و ممكن است تشنج كند . ممكن است كور شود از تاريكيه آن پايين و ممكن است هي از ترس بميرد .... هيچكس نمي داند بعد از مرگي كه ما مي بينيم چند تا مرگ ديگر هم هست ؟ نمي دانم زير قبر لاي آن لباس سفيد آدم از تنهايي مي تواند آرام گريه كند يا مي تواند بگويد كمك  ؟ من مرگ را بارها ديده ام اما نمي شود گفت : فهميده ام كه چيست ؟

ساده بگويم . ديدم كه نفس نمي كشد و دهانش نيمه باز است وخودش آرام توي لباس سفيدش خوابيده است و تازه تولد 30 سالگي اش را جشن گرفته است و دو تا بچه هايش كه يكي 8 ساله است و ديگري 8 ماهه را ول كرده است روي زمين و خودش دارد مي رود كه براي هميشه طبقه ي پايين قبرش بخوابد . بچه ي 8 ماهه جيغ مي كشد و غذا نمي خورد و بچه ي 8 ساله دزدكي حلوا بر مي دارد و خوشحال است كه مادرش نيست كه دعوايش كند كه چرا هي بچه ها را مي زند و شاد  از اين همه جمعيت و اين همه مهرباني تعجب آور ديگران .... و بچه ي 8 ماهه پر از سوال كه چرا تمام زن هاي دنيا مرا بغل مي گيرند اما مادرم .....؟؟؟؟

من بغض دارم و شوك . به شدت ترسيده ام . نه اينكه نديده باشم . در 11 سالگي مرگ بدي را با سلولهاي مغز استخوانم خورده ام . و تا عمر دارم آن را با خودم توي كوله پشتي ام دارم اما اين مرگ ..... .... ...

.... شايد دارد زير زمين براي كندن و بالا آمدن تلاش مي كند ...بروم سر خاك ...شايد كمك اش كنم براي بيرون آمدن . مي دانم كسي حرفم را باور نمي كند حتي شوهرم ... برادر زني كه توي خاك خوابيده است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:1  توسط زي زي  |