تبليغاتX
... بادبادك
دانايان با عمل زندگي مي كنند، نه با انديشه ی عمل. "کارلوس کاستاندا"
خب ديگه غصه ها رو بريزيم دور بياد موش بخورتشون . ته دلم هنوز يه جوريه ولي خوبم . شادم از اين همه اكسيژن و شادم از روز هايي كه خدا بهم ميده تا زنده باشم و بهش فكر كنم .

گام شمار از روز 5 شنبه دستم رسيده . خيلي به آدم انگيزه ميده . به جاي اينكه هي بنشيني و غصه بخوري يا هي يه جا واستي مجبورت مي كنه حركت كني و حركت همون زندگيه . نفس هايم رو عميق مي كنم تا بتونم به زندگيم برسم . به فكرهايم . به شادي هايم . به كارهاي شركت . . . به آدم ها .

تقريبا روزي 12000 تا گام برداشتم بعضي روزها كمتر بعضي روزها بيشتر . خب خيلي عاليه چون من فعال حساب ميشم و اين خوبه . هه هه

يعني منم كه اينقدر كم حافظه شدم؟ نه اينكه خيال كنين قبلا مرد حافظه بودم ها .ابدا . اما ديگه اسم چند نفري رو كه آخر از همه ديده بودم رو يادم مي موند . يادم مي موند با كي يه روزه رفتم مسافرت . اين كه طرف از چه شركتيه و تقريبا كجا ديدمش ؟ حالا جزئيات يادم نمي موند ولي جديدا با اون هايي كه دو روز باهاشون رفتيم ماموريت يا كم كم 4 بار اومدن اينجا رو اصلا يادم نمياد كجا ديدم ؟ يعني جديدا يه ضرب و جمع معمولي رو هم نمي تونم رويش تمركز كنم . ؟‌خيلي عجيب نيست ها ولي خب من دردم رو به كي بگم ؟ برم به نانازي بگم كه چرا توي دوران حاملگيش كندر نخورده سر من ؟ نميشه كه همه اش آدم پدر مادر رو مقصر بدونه . واللا . بايد يه دفتر بردارم از هركي كه مياد اينجا و باهام كار داره يه عكس بگيرم شماره و اسمش رو بذارم كنارش تا يادم بمونه . الان رفتم توي اتاق مدير واسه 10 تا كار . رسما يه دونه شم يادم نيومد . حتي يه دونه . بعد اون وسط مي گم من براي چي اومدم اينجا ؟ مديرم هم كه نه اينكه اصلا نمي فهمه به شدت خودش رو زد به اون راه .

زي زي همچنان به امر ورزش پرداخته ضمن اين كه همچنان هله هوله خوري در حد سوپر ادامه دارد و از اين بابت واقعا براي خودم متاسفم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:28  توسط زي زي  | 
ديشب براي زماني طولاني شهر مرد . وقتي در ميان بهت پيامك كوتاهي مي بيني كه... دارد مي رود و لپ تاپش را با قيمتي بالا مي خواهد كه بفروشد . تو داري دست در دست همسر روي ابرها راه مي روي ولي يك اس ام اس تو را تا قعر زمين مي بلعد . شهر مي ميرد و سينما فلسطين روي سرت خراب مي شود . براي لحظاتي خيال مي كني تمام نفسهايت توي سينه ات گيركرده اند و هيچ اكسيژني را نمي خواهي به سلول هاي بدنت برساني . مدرس خراب مي شود . صدر مي ريزد . دانشگاه اميركبير سياه مي شود و تو باز هم هوا كم مي آوري و طعم خون تمام وقت توي دهنت مي ماسد . كسي دارد مي رود كه 12 سال تمام وجودت را تسخير كرده بود و توي ماشين انقدر اشك مي ريزي انقدر كه روسري ات خيس مي شود و شوهرت از صداي هق هق هاي بلندت مي ترسد و به گوشه اي مي خزد . راننده از گوشه ي چشم اشك هايت را مي شمارد و هيچ كس نمي داند كه شهر مرده است . كه كسي دارد سفر مي كند كه روزي تمام شهر را با او با اتوبوس مي گشتيد . كسي كه سينماها را او معنا داد. كسي كه پارك ها را برايت او پر مي كرد .كسي كه دانشگاه را براي او رفتي . دليل بودنت او بود و دليل ماندنت هم او .كسي كه روزها با هم راه مي رفتيد و شبها به بهانه ي خوابگاه تا اوج شب بحث مي كرديد و تو هر چه ياد گرفته اي از او بوده . مي دانم من بايد به كارم بچسبم و به زندگيم . به شوهرم كه از هق هق هاي من هي راه رفت و گفت : ارام باش و بخند و من نخنديدم چون شهر مرده بود و همه يادشان رفته بود كه به هم احترام بگذارند . و من همچنان در ميان شهر سياه چاي سبز مي خورم و به لاغري ام فكر مي كنم 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:31  توسط زي زي 

زي زي الان هم قلبش درد مي كنه هم تمام بدنش

چرا ؟ اول يه آقايي رو تصور كنيد كه خيلي چاقه ...خب ؟ قد 190 سانت . وزن ؟ !!!!والانمي دونم . اون آقا ي قصه ي ما هر كدوم از رون هاي پايش اندازه ي دور كمر من بود كه 85 سانته . اونقدر هم گوشتهايش شل بود كه وقتي راه مي رفت همه ي چربي هايش مي لرزيدند . خب اون اين دو تا پا رو به سختي تكون مي داد . متولد 56 هم بود و دو تا بچه داشت . خب؟ خلاصه كه اقاي سوپر تپل قصه ي ما هر روز صبح با دو تا خامه و تنقلات و نون قندي ديده مي شد . من هيچ وقت خوردنش رو نديدم . اما خب اونها رو كه واسه همكارهايش نمي برد كه ..... بالاخره اون چربي ها نياز به غذا داشتند . آقاي قصه ي ما هي خورد و خورد و خورد تا اينكه تصميم گرفت واسه چاقي اش بره ساكشن كنه و مي تونيد تصور كنيد چرا قلب زي زي متاثره . چون ديگه از امروز كسي رو نمي بينه كه نون قندي و خامه و عسل و مربا دستش باشه . ديگه چربي هاي آويزوني رو نمي بينه كه نتونن حركت كنن .  ديگه روي دستگاه هاي ورزشي پالايشگاه كسي نيست كه 100 كيلو وزنه رو روي دستگاه ها بذاره تا غر غر خانم ها در بياد واسه اين كه نمي تونن وزنه ها رو جابجا كنن. چون آقاي چاق قصه ي ما از چاقي مرد . مرد و دو تا بچه ي كوچولويش رو بدون پدر ول كرد و رفت تا براي هميشه با چربي هايش زير خاك بخوابه با خامه ها و كره هايي كه خورده بود . كنار نون قندي ها . و اون چقدر زود سهم رزق اش را تمام كرد

روز

شنبه

1شنبه

2شنبه

3شنبه

4شنبه

5شنبه

جمعه

ورزش

1 س بدنسازي

-

 

1س بدمينتون

1 س بدنسازي

-

-

ورزش

بله 

-

-

بله

 بله

 

 

صبحانه

 نون پنير 3 تا خرما 300

نون پنير يه عالمه

 نون پنير خرما 250

نون پنير تخم مرغ خرما خيار

موز خرما 100

 

 

ميان وعده

كلوچه 100

--

 نون. پنير.خرما عسل 120

 شكلات 40

 

 

 

نهار

9ق. لوبيا پلو ماست گوجه 600

 نون 2 تا كوبيده گوجه دوغ

fبرنج.قورمه سبزي ته ديگ ماست

جوجه سالاد 

 

 

 

عصرانه

كلوچه 200

اجيل

نون آجيل

پسته  شير موز آلوچه

 

 

 

شام

 

 

بادمجون و كدو وسيب زميني 500

 دوغ . 4ق لوبياپلو

 شيرموز

سوپ كوكو سبزي نون 

 

 

 

كار مفيد

 دكتر

نخوردن وحشيانه

نخوردن شام

رسيدگي به همسر

 

 

 

مكمل

?

؟

؟

و.ث

 

 

 

قدم ها

10000

هيچي

3000

4000

 

 

 

مايعات 8

10

10

10

9

 

 

 

ملاحظا ت

من به شدت جوزده ي اين اقاهه ام . پس كم خوردم. چاي سبز رو دريابيد كه عاليه

امشب شام كم خوردم

فاصله ي خواب و شام 3 ساعت بود

بعد از شام كنار سفره به هلاكت رسيدم من قبلا ها اينقدر بي ظرفيت نبودما

 

 

 

1700

 1700

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط زي زي  | 
ایا من دوباره تبدیل به مادر فداکار می شوم ؟ آیا ؟

گند زدن های من داره تبدیل میشه به عادت ....

قبلا از تمام مشاورین تغذیه عذر خواهی می کنم ها

 پ.ن : یعنی من محاله این وقت شب بیام سر وقت کامپیوتره چون من در این مواقع حساس توی تختخوابم و اون یعنی سایه ی سر در این ساعت مشغول علم آموزی از نوع حجیم و پیچیده است. عصر دیدم نمی تونم این بدن رو تحمل کنم رفتم پیاده روی . خب خوب بود . یه عالمه خرید کردم از نوع سبزیجات و یه تاپ و شلوارک خریدم واسه ورزشگاهمون تا از این بی رمقی در بیام . یه آرایشگاه هم واسه خودم تجویز کنم بدک نیست . راست میگه صبا . باید ورزش کنم . من نباید روی غذا مانور بدم چون به قول ری همه جوره اش رو بلدم اما چون ورزش رو دوست دارم با دل و جون واسه اش مایه می ذارم یعنی اگه شما ها بدونید من صبح زود که از سرویس پیاده میشم و چشمهام پف کرده است و هوا توی این بیابون از سرما بیداد می کنه با چه فلاکتی خودم رو می رسونم ورزشگاه ؟

امروز که سه شنبه است من بینهایت متنبه شدم چون اومدم و دیدم که بالای ۶۰ هستم . خب اینقدر خوردم که نفسم بالا نمیاد  و خیلی هم توی ورزش بدمینتون پیشرفت کردم . شیکمم هم قلنبه زده بیرون . هه هه . درستش می کنم ایا ؟

فردا هم مستقیم نمی یام خونه . می روم توی این پاساژ ها هی الکی مغازه اینها تماشا می کنم تا این ۳ کیلو وزن اضافه ام برگرده .  خدایا من دیگه نمی خوام بازه ی ۶۰ رو روی ترازو ببینم . نمی خوام شیکم و کمر داشته باشم . نمی خوام شکل زنهای ۵۰ ساله باشم

يعني من الان شادالو ترين آدم روي كره ي زمينم . چرا؟‌چون نت ام وصل شد بعد از دو سال در به دري و خونه به دوشي ... زي زي داره با دمش كه چه عرض كنم با كل هيكلش گردو مي شكونه . همين الان كه حس سلامت و جووني و ايناي خونم رفته بالا اين آبدارچيه اومده توي صورت من و داره بهم شيريني خامه اي تعارف مي كنه . اين يعني چي؟ هان ؟ من نمي فهم چرا اينقدر دوره زمونه ي بدي شده . واللا . بهش مي گم به چه مناسبته ؟ ميگه مدير همين طوري آورده .... واللا ما مديرمون اين جوري نبود كه . بعد مي فهم يه كارگري آورده داده به مديرمون اونم پخش اش كرده ... منم پوست شيريني هه رو خوردم . هنوز نمي تونم به كل خوراكي هاي خوشمزه نه بگم . تازه شم اگه مال مديرمون بود كلش رو مي خوردم با خامه اش اما .... يعني من كم دارم ؟ خب چه فرقي مي كنه شيريني مال مدير باشه يا يه غير مدير

4 شنبه : قبل از صبحانه 2 ساعت بدنسازي . ص : نون پنير 400. جلد شيريني خامه اي 100. م: يه بيسكويت شكلات دار 50. ن: 1 ق برنج . قيمه . ماست . كلي سالاد 500  راستي ديروز هم 1600 تا خوردم . به اضافه ي اينكه كلي بدمينتون هم بازي كردم ها  ع :‌3 خرما . نون 150

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:45  توسط زي زي  | 

نانازی هم  راست میگه ها . یا زی زی بالای جرثقیله یا داره با تلفن حرف های روشنفکرانه می زنه . جدیدا هر ماه یه یک باری هم یه کلاسه یه ساعته میره و بر میگرده و کلا به گشادی عادت کرده . این طور میشه که وقتی قراره ۶۰ تا مهمون داشته باشه نه تنها هول نمیشه که خیال می کنه راحت می تونه بره دراز بکشه و خودش رو کش بده و ..... به همه بگه من کارمندم .... به کارهام نمی رسم و از این حرف ها . اون ۶۰ نفر هم حتما میان و کارهای زی زی رو انجام میدن ؟ !!!!! آیا زی زی طرز تفکر غلطی داره ؟ آیا؟ ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

توی تفکراتم بودم که نوه ام میس ری اومد و به دادم رسید و گفت : ننه! پاشو که خیلی دلت گنده شده ....چه نشستی که مولودی داری و مهمون... و من دل گنده ام رو گرفتم و بلند شدم و میس هر چی گفت گوش دادم . هی من و میس مثل این که تا حالا اسم انارستان به گوشمون نخورده به هم الویه تعارف کردیم . البته می دونید که بین نوه و مادر بزرگ تعارف و ...این چیزا وجود نداره که .... و ما از صبح تا شب به کار الویه خوردن مشغول بودیم . البته در حاشیه به اصل مهمون نوازی خدشه ای وارد نشد ها....... بگم

کل جمعه هم به خوردن شیرینی خامه ای گذشت البته این بار ... تنها . برای همین بود که زی زی  از خستگی دو روز مهمونی و پرخوری ۴۸ ساعته ساعت ۹:۲۰ به خوابی نزدیک به هلاکت مبتلا شد و حالا یک زی زی داریم که شیکمش قلنبه شده و از منافذ پوستش چربی بیرون زده و نمی تونه نفس بکشد . زی زی یک مادر و یک فرزند سست عنصر است ............. مگه نه ؟

خب اینها قسمت بد ماجرا بود . قسمت جنبوندن ماجرا این بود که زی زی لحظه ای ننشسته . از ساعت ۶ عصر ۴ شنبه تا الان که ساعت ۳ شنبه است  کف پاهاش مخصوصا دارن هی غر می زنن 

آهان .۵ شنبه توی مهمونی همه بهم گفتن باربی..خب؟ بعدش منم که از جو زدگی روی هوا بودم از خوشحالی ... و داشتم غش می کردم ....امروز این مربی بدنسازیه بهم گفت : بدنت افتضاحه . تازه ۱۰ کیلو هم کردی و اینقدر شل و اویزونی ؟ ..البته خیلی مهربونانه بهم گفت ها . ولی خب درک نکرد که کودک درونم له شد... اما راست می گفت چون همه ی همکارهام فقط یه قسمت هایی از بدنشون گوشت داشت یا چاق بود ... (تازه اون ها همه چی هم می خورن و اصلا هم ورزش نمی کنن) ..من همه جایم. اوه خدایا !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:27  توسط زي زي  | 
روزها شنبه ۱ شنبه ۲ شنبه ۳شنبه ۴شنبه ۵شنبه جمعه
ص نون ۷۰ نون پنیر ۲ تا شیرینی ۶۰۰ نون پنیر عسل ۳۰۰ ۳ تا خرما . نون پنیر ۴۰۰
م . و نون. پرتقال ۱۰۰ سیب ۵۰
نهار مرغ ۲۰۰. دلستر ۲۰۰. ۴  ق زرشک پلو ۱۵۰ ۸ق عدس پلو .ماست ۵۰۰.سالاد زیاد کیک . ته دیگه ۴۰۰. دوغ ۴ ق برنج و مقدار زیادی قیمه ۷۰۰و یه تغار سالاد
م . و توت فرنگی. طالبی ۱۵۰ فلافل. توت ف ۱۲۰ خیار. گوجه سبز. طالبی  ۵۰ کیک ۲۰۰
شام فلافل ۶۰۰ ۴ ق برنج . ماست ۳۰۰ ماست و نون
م . و نصف پرتقال ۳۰ ---- پرتقال ۵۰
ورزش ۱ ساعت ایروبیک --- هیچی  ۱ساعت ایروبیک ۱ ساعت ایروبیک
انجام ورزش ۱ ساعت ایروبیک --- هیچ چی ۱ساعت و نیم بدمینتو

ملاحظات.. نه گفتن

کالری روز

مکمل  ب.ک / م.و

به شیرینی خرمایی

نون . خرما . غذای چرب

دیروز۶ عصر توی سرویس داشتم نون و کباب نهارم رو می خوردم . چه کیفی داد به خدا ....  ب .ک

برامون مربی بدمینتون اوردن . اگه بدونید چه عرقی ریخت از ما ... شوخی کردم . فردا هم برامون مربی بدنسازی میارن و من ترکه ای میشم می دونم . مکمل م.و

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه: من دوباره شروع کردم . ۴ خرداد عروسیه خواهرکوچولوهه است . شاید به این بهانه دو کیلو کم کردم . ضمنا از بس غر غر کردم خسته شدم و دیگه همه ی خوراکی های ممنوعه رو هم سیر سیر خوردم . دیگه بسسه . روی ترازوی خونه ۵۷ ام .این باسکول هی خراب میشد هی مجبور بودم برم تا ته پالایشگاه درستش کنم برگردم . فرصت نشد صبحانه بخورم بخدا . این دلستر شیشه ای سبز ها کالریشون چنده . دستم به دامنتون دیگه از این به بعد به جای دوغ و نوشابه از اینا میدن اینجا من چه جوري ۴ تا سطر ديگه به اين جدول اضافه كنم . بلد نيستم .

یکشنبه : صبح که تولده همکارم بود و اینقدر به من شیرینی تعارف کرد و نفهمید که من وقتی از خواب بیدار میشم گول می خورم و نصف بیشتر کارهای قاچاقیه من توی نصف شب اتفاق میفته اومد و بهم شیرینی تعارف کرد منم توی خواب خوردم . بعد که می خواستم صبحانه بخورم دیدم دهنم شیرینه و نیم ساعت هم از فاجعه گذشته . گفتم دو تا راه دارم یا ناامید شم و بگم به درک . وزنم اضافه بشه . یا بگم نوش جونم . خیلی هم خوب شد که خوردم . نه با همون سرعت ولی کم کم راه دوم رو انتخاب کردم . امشب یه ذره لوس بازی در میارم و با همسر میرم پیاده روی . البته اگه این سر درد ه موذی و وحشی بذاره مکمل امروز هم و.ث هم کلسیم . کالری ۱۸۰۰

دوشنبه : من ۱۱ دیدم نمی تونم به این کیکه که ناشی از برد تیم استقلال بود نه بگم پس خوردمش . رفتیم نهار سیر بودم فقط ته دیگ و دوغ خوردم . اما کلا صبا عجب کسی رو واسه مشاور تغذیه انتخاب کرده . من که همه اش در حال خرابکاری ام که ولی امروز شده بودم ۵۶.۵ روی ترازومون . چون حجم اصلیه غذای دیروزم تا ۶ بوده

سه شنبه : مامانیه گلم نانازی جون آروم باش . من الام یه کیک زدم تو رگ چون کلا قندم از صبح پایین بود . تازه شم من نمی تونم یه مشاور تغذیه ی الگو باشم براتون چون هی به تعفن می کشم لایف استایل رو ... دخمل گلم گل دختر ... مامانت سرکاره و نمی تونه هی بیاد چک ات کنه . شوهرت دادم واسه چی ؟ هان؟ نا سلامتی ما بهمون توی پالایشگاه سختیه کار میدن مادر . به جای اینکه هوای منو داشته باشی میری به مارگارین ناخنک می زنی ؟ اره ؟ این رسمشه ؟ برم گریه کنم ؟ آره ؟ موااظب ری باش گل دخمل

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:29  توسط زي زي  |